تنهاییِ مطلق !

Posted: 28 ژوئن 2011 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها: ,

به یه جایی مرسی که دیگه حرفت نمیاد
بغضت یه چیزی فراتر از از خفگی و این حرفاست
هر چقدرم گریه کنی سبک نمیشی
فکرت خالی میشه و دلت پر
کاسه صبرت لبریز شده اما دیگه صدات در نمیاد
دلت هیشکیو نمیخواد
هیشکی
هیشکی
….

زادروز ؟

Posted: 30 مه 2011 in مناسبت
برچسب‌ها:

تصمیم داشتم واسه روزِ تولدم یه پست آماده کنم

دو روز از تولدم گذشت و کلمه هام کنار هم جفت نشد

یه سال دیگه هم گذشت

سالی پر از …

بگذریم…

 

مهم اینه که روز تولدم پیشم بود :)

شمارش معکوس

Posted: 21 مه 2011 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها:

چند ساله نزدیک تولدم که میشه حالم یه جوری میشه

دلم میگیره

از آدما فاصله میگیرم

حوصله کسیو ندارم

دوس دارم روز تولدم گوشیمو خاموش کنم ، جواب هیچ کسو ندارم

یادمه پارسال شبِ قبل تولدم کلی گریه کردم

نمیدونم چرا این جوری میشم ،

تنفر از بودن ؟

پ.ن :

یه هفته مونده به تولدم و یه جوری ام

لعنت به من

لعنت به این زندگیم

لعنت به سـارا و متعلقاتش …

پ.ن :

یه حالی دارم این روزا

نه آرومم … نه آشوبم

سین نوشت :

بعضى شبا دلت ميخواد  يکى باشه که سرِتو بذارى رو سينه اش تا خوابت ببره

مثل امشب که تب کردم

لازم نيست شخص خاصى باشه فقط  مهم اينه که دوسِت داشته باشه

دوباره روز از نو…

نوروز مبارک

همین.

عکس نوشت :

حس خوبی داره …

تو گلوش بغض داره …

مثلِ  حس من موقع تحویلِ سال…

سین نوشت :

سین مثلِ من ،

مثلِ حال من،

سین یعنی همین من ،

خودِ خود من ،

همین سارا…

یعنی منی که ….

تضاد

Posted: 17 مارس 2011 in خط خطی های ذهنم

امروز یه چَت و چند کلمه حرف با یه دوست باعثِ دو نتیجه تضاد شد

حرفای من باعث شد امشب به اونی که دوسش داره دوباره برگرد

و حرفای اون باعث شد من از اونی که دوسش دارم بگذرم و سعی کنم فراموشش کنم

و امشب حس عجیبی در من وجود داره

تو این لحظه هم پر از اشک شوقم هم پر از بُهت و بغض

لحظه

Posted: 14 مارس 2011 in خط خطی های ذهنم, دلتنگی

باید بنویسم

بنویسم که یادم بماند

این روز

این ساعت

این دقیقه

این ثانیه

این لحظه های نبودنت

این بی تابی های نداشتنت

این بی قراری های خواستنت

باید بنویسم

بنویسم که یادم نرود

یادم نرود که نیستی

که رفتی

که «شاید» دیگر نیایی

کاغذم کو ؟

قلمم کو ؟

اینجا کافی نیست

باید در دفترم بنویسم

تاریخ بزنم

به  شمسی

میلادی فراموش می شود

زمستان 89 ؟

اسفند 89؟

نه !

باید خوب یادم بماند

17 اسفند 89 ساعت یازده شب بود

امضا :

سارا