بایگانیِ دستهٔ ‘خط خطی های ذهنم’

بیست و دو سالگیم هم تموم شد بزرگ نشدم ، پیر شدم !   ساعتای آخر روز تولدمه انتظار عجیبی دارم  ، اما نمیدونم منتظر چی هستم !   آیا من هم مثل بسیاری از همین زندگان گم شده ای دارم ؟

Posted: 16 آوریل 2012 in خط خطی های ذهنم

هر وقت حالم خیلی خرابه میام اینجا تا چارتا کلمه بنویسم بلکه آروم شم ، اما بی فایده اس فقط باید به خودم بپیچم و درد بکشم لعنت به من … لعنت … لعنت

140 کاراکتر

Posted: 28 مارس 2012 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها:

وقتی شب و روز زندگیتو توی توییتر بگذرونی ، بای دیفالت بیشتر از 140 کاراکتر نمیتونی بنویسی !

سال نو مبارک !

Posted: 27 مارس 2012 in خط خطی های ذهنم, عکس
برچسب‌ها: , ,

  یک نوروز دیگه هم گذشت و سین هشتم کسی نشدم ، هه

لعنتی

Posted: 12 مارس 2012 in خط خطی های ذهنم

خدا شاهده چندبار پست نوشتم و پاک کردم و بیخیال نوشتن شدم ! بغض دارم اما نمیتونم بنویسم و خودمو سبک کنم ! لعنت به من !

یه شبایی دلت گرفته است و دوس داری با یکی حرف بزنی !! میری سراغ یه دوست ! میبینی در اون لحظه حالش خیلی خوشه… توام نمیخوای حالِ خوششو به هم بزنی میری سراغ یکی دیگه … اون که حرف میزنه متوجه میشی حال اون از تو داغونتره و دردِ تو در مقابلش هیچه! میشینی [...]

تنهاییِ مطلق !

Posted: 28 ژوئن 2011 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها: ,

به یه جایی مرسی که دیگه حرفت نمیاد بغضت یه چیزی فراتر از از خفگی و این حرفاست هر چقدرم گریه کنی سبک نمیشی فکرت خالی میشه و دلت پر کاسه صبرت لبریز شده اما دیگه صدات در نمیاد دلت هیشکیو نمیخواد هیشکی هیشکی ….

شمارش معکوس

Posted: 21 مه 2011 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها:

چند ساله نزدیک تولدم که میشه حالم یه جوری میشه دلم میگیره از آدما فاصله میگیرم حوصله کسیو ندارم دوس دارم روز تولدم گوشیمو خاموش کنم ، جواب هیچ کسو ندارم یادمه پارسال شبِ قبل تولدم کلی گریه کردم نمیدونم چرا این جوری میشم ، تنفر از بودن ؟ پ.ن : یه هفته مونده به [...]

لعنت به من لعنت به این زندگیم لعنت به سـارا و متعلقاتش … پ.ن : یه حالی دارم این روزا نه آرومم … نه آشوبم سین نوشت : بعضى شبا دلت ميخواد  يکى باشه که سرِتو بذارى رو سينه اش تا خوابت ببره مثل امشب که تب کردم لازم نيست شخص خاصى باشه فقط  مهم [...]

دوباره روز از نو… نوروز مبارک همین. عکس نوشت : حس خوبی داره … تو گلوش بغض داره … مثلِ  حس من موقع تحویلِ سال… سین نوشت : سین مثلِ من ، مثلِ حال من، سین یعنی همین من ، خودِ خود من ، همین سارا… یعنی منی که ….