بیست و دو سالگیم هم تموم شد بزرگ نشدم ، پیر شدم ! ساعتای آخر روز تولدمه انتظار عجیبی دارم ، اما نمیدونم منتظر چی هستم ! آیا من هم مثل بسیاری از همین زندگان گم شده ای دارم ؟
بایگانیِ دستهٔ ‘خط خطی های ذهنم’
هر وقت حالم خیلی خرابه میام اینجا تا چارتا کلمه بنویسم بلکه آروم شم ، اما بی فایده اس فقط باید به خودم بپیچم و درد بکشم لعنت به من … لعنت … لعنت
وقتی شب و روز زندگیتو توی توییتر بگذرونی ، بای دیفالت بیشتر از 140 کاراکتر نمیتونی بنویسی !
یک نوروز دیگه هم گذشت و سین هشتم کسی نشدم ، هه
خدا شاهده چندبار پست نوشتم و پاک کردم و بیخیال نوشتن شدم ! بغض دارم اما نمیتونم بنویسم و خودمو سبک کنم ! لعنت به من !
یه شبایی دلت گرفته است و دوس داری با یکی حرف بزنی !! میری سراغ یه دوست ! میبینی در اون لحظه حالش خیلی خوشه… توام نمیخوای حالِ خوششو به هم بزنی میری سراغ یکی دیگه … اون که حرف میزنه متوجه میشی حال اون از تو داغونتره و دردِ تو در مقابلش هیچه! میشینی [...]
به یه جایی مرسی که دیگه حرفت نمیاد بغضت یه چیزی فراتر از از خفگی و این حرفاست هر چقدرم گریه کنی سبک نمیشی فکرت خالی میشه و دلت پر کاسه صبرت لبریز شده اما دیگه صدات در نمیاد دلت هیشکیو نمیخواد هیشکی هیشکی ….
چند ساله نزدیک تولدم که میشه حالم یه جوری میشه دلم میگیره از آدما فاصله میگیرم حوصله کسیو ندارم دوس دارم روز تولدم گوشیمو خاموش کنم ، جواب هیچ کسو ندارم یادمه پارسال شبِ قبل تولدم کلی گریه کردم نمیدونم چرا این جوری میشم ، تنفر از بودن ؟ پ.ن : یه هفته مونده به [...]
لعنت به من لعنت به این زندگیم لعنت به سـارا و متعلقاتش … پ.ن : یه حالی دارم این روزا نه آرومم … نه آشوبم سین نوشت : بعضى شبا دلت ميخواد يکى باشه که سرِتو بذارى رو سينه اش تا خوابت ببره مثل امشب که تب کردم لازم نيست شخص خاصى باشه فقط مهم [...]
دوباره روز از نو… نوروز مبارک همین. عکس نوشت : حس خوبی داره … تو گلوش بغض داره … مثلِ حس من موقع تحویلِ سال… سین نوشت : سین مثلِ من ، مثلِ حال من، سین یعنی همین من ، خودِ خود من ، همین سارا… یعنی منی که ….


