
یه شبایی دلت گرفته است و دوس داری با یکی حرف بزنی !!
میری سراغ یه دوست !
میبینی در اون لحظه حالش خیلی خوشه…
توام نمیخوای حالِ خوششو به هم بزنی
میری سراغ یکی دیگه …
اون که حرف میزنه متوجه میشی حال اون از تو داغونتره و دردِ تو در مقابلش هیچه!
میشینی پای حرفاش تا آروم بشه.
آخرش خودت می مونی و خودت …
به دلت میگی چیکار کنم ؟ یکم دیگه تحمل کن دلم … درست میشه
بعد دونه دونه اشکات میریزه و خوابت میبره



این موقع ها خیلی بده! تجربه کردم!
در یه همچین شرایطیه که آدمی که هیچ کس رو نداره میگه خوش به حال خودم که بنی بشری نیس که بخوام بهش امید ببندم