تنهاییِ مطلق !

Posted: 28 ژوئن 2011 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها: ,

به یه جایی مرسی که دیگه حرفت نمیاد
بغضت یه چیزی فراتر از از خفگی و این حرفاست
هر چقدرم گریه کنی سبک نمیشی
فکرت خالی میشه و دلت پر
کاسه صبرت لبریز شده اما دیگه صدات در نمیاد
دلت هیشکیو نمیخواد
هیشکی
هیشکی
….

دیدگاه‌ها
  1. كلمات برا تعريف از اين پست كم ميارن! اشتراك گذاشتم تو ف.ب

  2. ... می‌گه:

    آهای دخترک این تویی یا نقش طب آلود رخت

    این چه رنگیست که تو بر رخسارت داری

    از سیمای غم انگیز تو پیداست که در سینه دلی بیمار داری

    دلت از پای در افتاده رخت از رنگ ور افتاده دلم به حالت میسوزد

    قلب عاشقی را میجوید باید که مست شوی از جام بلورین شراب

    باید که مست شوی از عشقی همچو عشق ، شیرین و فرهاد

    سارا دخترک تنها دیدمت در بیابان غمها قدم میزدی

    اشگ میریختی عشق را صدا میزدی شاید که او بیایید

    کنار تو بماند آهای سارا دخترک تنها تنها و غمگینت نبینم

    حیران وسرگردانت نبینم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s