اگر به خانه ي من آمدي
برايم مداد بياور مداد سـيــاه
مي خواهم روي چهـــره ام خـط بكشـم
تا به جــــرم زيبايي در قـــــفس نيفتم
يك ضربـــدر هم روي قلبـــم تا به هوس هم نيفتم
يك مداد پاك كن بده براي محـو لـب ها
نمي خواهم كسي به هواي سرخيشان ، سياهم كنديك بيلـچــه، تا تمام غرايز زنـــانه را از ريشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را …بدون اينها راحت تر به بهشـت مي روم گويا!يـك تيــغ بده؛ موهايم را از ته بتراشم سرم هوايي بخورد
و بي واسطه روسري كمي بيانديشم
نخ و سوزن هم بده، براي زبانـــــــم
مي خواهم … بدوزمش به سق
… اينگونه فريادم بي صداتر است
قيچي يادت نرود
مي خواهم هر روز انديشه هايم را سانســــور كنم
پودر رختشويي هم لازم دارم
براي شستشـوي مغزي
مغزم را كه شستم ، پهن كنم روي بند
تا آرمانهايم را باد با خود ببرد به آنجايي كه عرب ني انداخت
مي دانـــي كه؟ بايــد واقع بيـــن بودصدا خفه كن هم اگر گير آوردي بگير
مي خواهم وقتي به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه مي زنندم
بغضم را در گلو خفه كنم
يك كپي از هويتــــــــــم را هم مي خواهم
براي وقتي كه خواهران و برادران ديني به قصد ارشاد،فحـــــش و تحقير تقديمم مي كنندتو را به خدا….اگر جايي ديدي حقــي مي فروختند
برايم بخر … تا در غذا بريزم
ترجيح مي دهم خودم قبل از ديگران حقم را بخورمو سر آخر اگر پولي برايت ماند
برايم يك پلاكــــــــارد بخر به شكل گردنبند
بياويزم به گردنم….و رويش با حروف درشت بنويسم
من يـك انسانم
من هنوز يك انسـانم
من هر روز یک انسانم
«غاده السمان»
سین نوشت : حـــرف دلم بود




زیبا نوشتی دوست من. وهمچنان زیبا بمان.
ممنون :)
کاش واقعا بلد بودم زیبا بنویسم
البته زیبا که نه کاش بلد بودم بنویسم
گل ها؟
یادم بینداز وقتی به دیدنت آمدم
سبدی پر از گل
با مداد رنگی و کاغذ برایت بیاورم
نه برای اینکه زیباترین گلها را انتخاب کنی
بلکه شاید خود را بیابی
آخه میگویند
گلها آیینه روح انسانها هستند.
بعضی از گلها پر از خارهستند
تامل کن
دست نزن به گلهای پر خار
دستت زخمی می شود
میل ندارم درد بکشی.
اگر خود را توی سبد پیدا نکردی
پس خود را نقاشی کن
آری
میدانم چطور نقاشی می کنی
لطیف و زیبا با عطری خوش آیند
مملو از انرژی.
http://maziarworld.wordpress.com
زیبا بود
زیبا می نویسی شما … دوست عزیز .
ممنون
وای سارا خیلی قشنگ بود یاد فیلم سنگسار ثریا افتادم
فکر کنم از یه شاعره سوری باشه
غاری السمان
دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
وهر روز
برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این وآن سرسری آمد و رفت……………..
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:چرا این اتاق
پر از دود و آه است؟!
یکی گفت:چرا دیوارهایش سیاه است؟؟؟؟؟؟؟؟
یکی گفت:چرا نور اینجا کم است؟؟؟؟؟؟؟؟
و آن دیگری گفت:و انگار هر آجرش،فقط از غم و غصه و ماتم است…….. .
…….ورفتندو بعدش…………..
دلم ماند بی مشتری
و من تازه گفتم:
خدایا تو قلب مرا میخری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و فردای آن روز
خدا آمدو توی قلبم نشست
و در را به روی همه ،پشت خود بست
و من پشت آن در نوشتم:
ببخشید دیگر،
برای شما جا نداریم……….
از این پس به جز او
کسی را نداریم……………………….
خسته ام از این عشق های زمینی
عشق هایی که نبوسیدن لب را گناه و کفاره ی آن را شکستن دل می دانند
چند نفری آمدند و رفتند اما عاشق نبودند
عشق شان ماندگار نبود،فقط دو سه روزی مهمان دلم بودند
اما خدا را یافتم ، خدایی که عشقش ماندگارترین عشق هاست
سلام عزیزم
متن بالا برا خودتونه ( یعنی متن زیر شعر من )
قشنگ بود خیلی قشنگ بود
اوهوم
مرسی
عاااااااااااااالیییییییییییییییییییییییییی!!!