غربت همیشه دور از خونه و وطن احساس نمیشه
گاهی تو خونه ی خودتم غریبی میکنی
غریبی میکنم ، غریبی ….
غربت همیشه دور از خونه و وطن احساس نمیشه
گاهی تو خونه ی خودتم غریبی میکنی
غریبی میکنم ، غریبی ….

یه شبایی دلت گرفته است و دوس داری با یکی حرف بزنی !!
میری سراغ یه دوست !
میبینی در اون لحظه حالش خیلی خوشه…
توام نمیخوای حالِ خوششو به هم بزنی
میری سراغ یکی دیگه …
اون که حرف میزنه متوجه میشی حال اون از تو داغونتره و دردِ تو در مقابلش هیچه!
میشینی پای حرفاش تا آروم بشه.
آخرش خودت می مونی و خودت …
به دلت میگی چیکار کنم ؟ یکم دیگه تحمل کن دلم … درست میشه
بعد دونه دونه اشکات میریزه و خوابت میبره
بچه که بودم همیشه یه اسمو خیلی دوس داشتم
نمیدونم از کجا شنیده بودم این اما خیلی دوسش داشتم
اسمِ خاصی ام نبود
اون قدر این اسم برام عزیز شده بود که تصمیم داشتم وقتی بزرگ شدم اسم بچه ام همین باشه
بچه بودم و هزار و یک رویا…
دوس داشتم زودتر بزرگ بشم و اسم بچه امو به این نام بذارم تا قبل از این که کسی این اسمو انتخاب کنه
بزرگ شدم و این اسم هر روز برام مقدس تر میشد
یه روز یکی اومد تو زندگیم
با همون اسم
دوسش داشتم
عاشقش شدم
خودش مثلِ اسمش برام مقدس شد
خودش رفت
اسمش موند
حالا اون اسم با صاحبِ اون شخصیت برام مقدسه
تصمیم داشتم واسه روزِ تولدم یه پست آماده کنم
دو روز از تولدم گذشت و کلمه هام کنار هم جفت نشد
یه سال دیگه هم گذشت
سالی پر از …
بگذریم…
مهم اینه که روز تولدم پیشم بود :)
چند ساله نزدیک تولدم که میشه حالم یه جوری میشه
دلم میگیره
از آدما فاصله میگیرم
حوصله کسیو ندارم
دوس دارم روز تولدم گوشیمو خاموش کنم ، جواب هیچ کسو ندارم
یادمه پارسال شبِ قبل تولدم کلی گریه کردم
نمیدونم چرا این جوری میشم ،
تنفر از بودن ؟
پ.ن :
یه هفته مونده به تولدم و یه جوری ام
خیلیا فکر میکنند که من ، خودِ من ، مثل نوشته هام تلخم !
اما هر روز از صبح تا شب با دوستام ، خونواده ام و هرکی باهاش در ارتباطم میگم و می خندم .
هرجا که بغضم میگیره ساکت میشم تا لرزش صدام خبر نده از سِرِ درونم.
آره من خیلی تلخم اما تنها جایی که غمامو میریزم توش وبلاگمه !
آخه من خیلی تنهام !
پس
اگه یه روزی یه جایی منو دیدین تلخیِ پستامو به روم نیارین :)
سین نوشت :
هرچقدرم تلخم اما چاییم باید شیرین باشه
کسی نیست منو به یک فنجان چای دعوت کنه ؟