بنویس از سرِ خط …

Posted: 19 فوریه 2012 in متفرقه

غربت همیشه دور از خونه و وطن احساس نمیشه

گاهی تو خونه ی خودتم غریبی میکنی

 

غریبی میکنم ، غریبی ….

image

یه شبایی دلت گرفته است و دوس داری با یکی حرف بزنی !!
میری سراغ یه دوست !
میبینی در اون لحظه حالش خیلی خوشه…
توام نمیخوای حالِ خوششو به هم بزنی
میری سراغ یکی دیگه …
اون که حرف میزنه متوجه میشی حال اون از تو داغونتره و دردِ تو در مقابلش هیچه!
میشینی پای حرفاش تا آروم بشه.
آخرش خودت می مونی و خودت …
به دلت میگی چیکار کنم ؟ یکم دیگه تحمل کن دلم … درست میشه
بعد دونه دونه اشکات میریزه و خوابت میبره

بچه که بودم همیشه یه اسمو خیلی دوس داشتم
نمیدونم از کجا شنیده بودم این  اما خیلی دوسش داشتم
اسمِ خاصی ام نبود
اون قدر این اسم برام عزیز شده بود که تصمیم داشتم وقتی بزرگ شدم اسم بچه ام همین باشه
بچه بودم و هزار و یک رویا…
دوس داشتم زودتر بزرگ بشم و اسم بچه امو به این نام بذارم تا قبل از این که کسی این اسمو انتخاب کنه
بزرگ شدم و این اسم هر روز برام مقدس تر میشد

یه روز یکی اومد تو زندگیم
با همون اسم
دوسش داشتم
عاشقش شدم
خودش مثلِ اسمش برام مقدس شد
خودش رفت
اسمش موند

حالا اون اسم با صاحبِ اون شخصیت برام مقدسه

تنهاییِ مطلق !

Posted: 28 ژوئن 2011 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها: ,

به یه جایی مرسی که دیگه حرفت نمیاد
بغضت یه چیزی فراتر از از خفگی و این حرفاست
هر چقدرم گریه کنی سبک نمیشی
فکرت خالی میشه و دلت پر
کاسه صبرت لبریز شده اما دیگه صدات در نمیاد
دلت هیشکیو نمیخواد
هیشکی
هیشکی
….

زادروز ؟

Posted: 30 مه 2011 in مناسبت
برچسب‌ها:

تصمیم داشتم واسه روزِ تولدم یه پست آماده کنم

دو روز از تولدم گذشت و کلمه هام کنار هم جفت نشد

یه سال دیگه هم گذشت

سالی پر از …

بگذریم…

 

مهم اینه که روز تولدم پیشم بود :)

شمارش معکوس

Posted: 21 مه 2011 in خط خطی های ذهنم
برچسب‌ها:

چند ساله نزدیک تولدم که میشه حالم یه جوری میشه

دلم میگیره

از آدما فاصله میگیرم

حوصله کسیو ندارم

دوس دارم روز تولدم گوشیمو خاموش کنم ، جواب هیچ کسو ندارم

یادمه پارسال شبِ قبل تولدم کلی گریه کردم

نمیدونم چرا این جوری میشم ،

تنفر از بودن ؟

پ.ن :

یه هفته مونده به تولدم و یه جوری ام

:(

Posted: 1 مه 2011 in دلتنگی
برچسب‌ها:

دلتنگیم داره بیداد می کنه …

نمیبینی ؟ نمیشنوی ؟

یه نگاه به برچسب های کنارِ وبلاگم بنداز !

خیلیا فکر میکنند که  من ، خودِ من ، مثل نوشته هام تلخم !

اما هر روز از صبح تا شب با دوستام ، خونواده ام و هرکی باهاش در ارتباطم میگم و می خندم .

هرجا که بغضم میگیره ساکت میشم تا لرزش صدام خبر نده از سِرِ درونم.

آره من خیلی تلخم اما تنها جایی که غمامو میریزم توش وبلاگمه !

آخه من خیلی تنهام !

پس

اگه یه روزی یه جایی منو دیدین تلخیِ پستامو به روم نیارین :)

سین نوشت :

هرچقدرم تلخم اما چاییم باید شیرین باشه

کسی نیست منو به یک فنجان چای دعوت کنه ؟

لعنت به من

لعنت به این زندگیم

لعنت به سـارا و متعلقاتش …

پ.ن :

یه حالی دارم این روزا

نه آرومم … نه آشوبم

سین نوشت :

بعضى شبا دلت ميخواد  يکى باشه که سرِتو بذارى رو سينه اش تا خوابت ببره

مثل امشب که تب کردم

لازم نيست شخص خاصى باشه فقط  مهم اينه که دوسِت داشته باشه

دوباره روز از نو…

 

نوروز مبارک

همین.

 

عکس نوشت :

حس خوبی داره …

تو گلوش بغض داره …

مثلِ  حس من موقع تحویلِ سال…

 

سین نوشت :

سین مثلِ من ،

مثلِ حال من،

سین یعنی همین من ،

خودِ خود من ،

همین سارا…

یعنی منی که ……

 

 

دوسِت دارم و دلتنگم

روزِ نوت مبارک